سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

هدیه تولد داداشی

چند روز پیش که از افق کوروش خرید کردیم، یه جعبه تخم مرغ هم برداشتیم که وقتی اومدیم خونه و تخم مرغها رو چیدم تو یخچال، جاشو واسه کاردستی برداشتی. بعد نشستی با رنگ انگشتی یکی یکی حفره ها رو رنگ کردی و گفتی وقتی میرفتی مهدکودک و کلاس نوپا بودی این بازی رو خاله باهاتون انجام می داده. تموم که شد اومدی بهم نشونش دادی و گفتی: مامانی می دونی اینو واسه کی درست کردم؟ گفتم: نه. گفتی: اینو واسه داداشم درست کردم که سرگرمش کنم و وقتی می خوام برم مدرسه، دنبالم گریه نکنه و نگه داداشی نرو. خیلی ذوق کردم و کلی بوست کردم که اینقدر مهربونی و تو فکر داداشت هستی. راستی واست تعریف نکردم که دو روز بعد از اینکه از اصفهان اومدیم رفتم سونوگرافی و...
26 شهريور 1398

خاطرات سفر اصفهان در 5 سالگی

سلام نفسم. بالاخره و به لطف خدا تونستیم تابستون امسال یه سفر کوچیک بریم. همش دوست داشتم بریم یه جایی که واست تنوع بشه. از اول تابستون می خواستیم بریم اصفهان اما جور نمیشد تا اینکه دو هفته پیش بابایی اومد و گفت اگه بهم مرخصی بدن، میتونی بریم اصفهان؟ منم با شوق گفتم: بله. با باباجون هم مشورت کردیم و ایشون گفتن استخاره میگیرم و چون خوب اومد گفت صدقه بدین و برین. یه مقدار تو فکر داداشت بودم که تو شکممه و می ترسیدم اذیت بشه اما به لطف خدا سلامت رفتیم و برگشتیم. اصفهان خیلی به هممون خوش گذشت مخصوصا به تو. با اینکه کم موندیم اما یه روز از صبح با بابایی و محمدمهدی و امیرمهدی رفتین موجهای آبی آبسار و کلی ...
26 شهريور 1398

خداروشکر داری داداشی میشی

مهربانم سلام. خیلی دیر فهمیدم که چقدر نینی دوست داری و دوست داری داداش یا آبجی داشته باشی. هرچند یکم فاصله سنی تون زیاد میشه (تقریبا 5 سال) اما بازم خداروشکر که لطفشو شامل حالمون کرد و الان خانوادمون داره 4 نفره میشه. هفته 8 که رفتم دکتر، وقتی عکس سونو رو دستم دیدی، گفتی مامان این عکس چیه؟ و من مونده بودم که چی جواب بدم؟ از یه طرف نمی خواستم خیلی زود بهت بگیم که هم حوصله ت سر بره هم اگه خدای ناکرده اتفاقی افتاد، ناراحت بشی اما از یه طرف دیگه باید میفهمیدی یه نینی تو دلمه که حواست بیشتر بهم باشه و دیگه کمتر مشت و لگد بهم بزنی. خلاصه بهت گفت عکس شکممه. اما بعدش با توکل به خدا و امام رضا (ع) که روز میلادشون بود بهت گفتم و تو...
11 مرداد 1398

اولین باری که سرت شکست

چه روز بدی بود .... داشتی واسه خودت فوتبال بازی می کردی، که یهو شیرجه زدی و سرت خورد به لوله بخاری. چقدر گریه کردی و سرتو گرفتی و گفتی: سرم. من تو آشپزخونه بودم دویدم طرفت و تازه دیدم که چقدر خون داره از سرت میره. از شانس خوبمون خاله زهرا خونمون بود و کمک کرد تا آزانس گرفتیم و بردیمت دکتر. اول رفتیم بیمارستان پیش خونمون که گفتن اینجا سانتر سوختگیه و باید برین امام. منم دیدم تا امام کلی راهه گفتم بریم پاداد درمانگاه میلاد. دوباره آژانس گرفتیم و رفتیم اما اونجا هم گفتن که چون شکستگیه دکتر ویزیت نمی کنه و باید برین امام یا گلستان. ساعت نه شب بود که با آژانس رفتیم بیمارستان امام. اونجا نزدیک کار عمواحمد بود و از اونجا دیگه تنها ...
10 مرداد 1398

اولین شبی که تنها خونه مامان جون خوابیدی

سلام مهربانم دو ماه پیش که دقیقا 4 سال و 9 ماهت بود با اصرار خودت خواستی که شب تنهایی خونه مامان جون (اهوازی) بخوابی. اینقدر بهت خوش گذشته بود که میگفتی فردا هم نیا دنبالم. اما شب وقتی برگشتیم خونه دلم نمی یومد برم تو اتاقت. اسباب بازی هایتو که گوشه اتاق می دیدم اعصابم خراب می شد و دلم بشدت واست تنگ میشد. همش دوست داشتم هرچه زودتر فردا بشه و بیام دنبالت. خلاصه اینکه تجربه خوبی بود... به قول بابایی این دور شدنها باعث میشه قدر همدیگرو بهتر بفهمیم. هم من کمتر دعوات کنم، هم تو بیشتر هوامو داشته باشی. خیلی دوست دارم مامانی.
10 مرداد 1398

دزفول گردي با عمه

دزفول گردي با عمه محمدپارساي مهربان اينجا حدودا چهارسال و پنج ماهت بود كه با عمه و بابايي دزفول رو گشتيم خيلي بهت خوش گذشت خيلي خوشحال بودي خيلي ..... دوستت داريم...
23 اسفند 1397